آخ شبی که تو برگردی چقدر حرف دارم که با تو بگویم . باید برایت تعریف کنم تمام دردهای وسیع این روزها را ، این شب ها را . 
باید برایت تعریف کنم روزی که کبوترها در حیاط خانه زیر باران می‌رقصیدند چقدر جای تو خالی بود و چقدر من کنار پنجره منتظر بودم تو بیایی و بایستی کنارم و لبخند بزنی.

باید برایت تعریف کنم هر روز سر کوچه می‌ایستم ، همانجا که تو همیشه منتظرم بودی ، نگاه می‌کنم به جای خالی تو و لبخند می‌زنم و قبل از این که بغض کنم گم می‌شوم در شهر شلوغ ، میان مردمی که لبخند بزرگ بی دلیلم را می‌بینند و سر تکان می‌دهند و نمی دانند دارم به تو فکر میکنم و چطور لبخند نزنم ، ای دلیل تمام لبخندها

باید برایت تعریف کنم چقدر سخت می‌گذرد این شبها که نیستی و همه جانم خواستن توست .
باید برایت تعریف کنم چقدر با این بالش پیر بیچاره درباره تو حرف زده‌ام و چقدر صبوری کرده صورت خیس مرا .
باید برایت تعریف کنم مرد احمقی که درون آینه است هر روز به من می‌گوید تودیگر بر نمی‌گردی ، اما من می‌خندم و اهمیتی نمی‌دهم .
باید برایت تعریف کنم دم صبح می‌ایستم به تماشای برآمدن خورشید ، و به این فکر می‌کنم که تو مثل من زیر همین آفتابی . چه نزدیکیم به هم . 

شبی که تو برگردی تا خود صبح برایت حرف خواهم زد . شبی که تو برگردی تا خود صبح میان بوسه و نوازش از ترسها و دردهایم با تو خواهم گفت . شبی که تو برگردی  
برمی‌گردی راستی ؟ مرد لعنتی درون آینه راست که نمی‌‌گوید ؟ چقدر می ترسم از سکوت عکسهایت ، وقتی نیستی و با آنها حرف می‌زنم
Mrzkhoshnava 

برایت ,تعریف ,چقدر ,لبخند ,برگردی ,برایت تعریف ,باید برایت ,درون آینه ,باید برایت تعریف منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

مای فایل مارال فایل general BaRtAr GrOuP iS a ExCeLLeNt SaiT